Sunday, August 20, 2006

...فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند
.چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند
«در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟

« !پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر
« پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟

« !پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم

« پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها
« !بي انتهاست

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ
« !چقدر فقير هستيم

4 Comments:

Blogger pardis said...

AY RUZEGAR~!

11:40 AM  
Blogger یلدا said...

اینو کجا خونده بودم ؟!
هر چی فک میکنم یادم نمیاد
الآنه که خل بشم !!

2:33 AM  
Blogger pardis said...

axa ro gozashtam!

8:15 AM  
Blogger pardis said...

CHI SHOD?
NAFAHMIDAM
KOJA KHOSH UMADAM?
:)

11:59 AM  

Post a Comment

<< Home