...فقر
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند
.چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند
«در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
« !پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر
« پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟
« !پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم
« پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها
« !بي انتهاست
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ
« !چقدر فقير هستيم

4 Comments:
AY RUZEGAR~!
اینو کجا خونده بودم ؟!
هر چی فک میکنم یادم نمیاد
الآنه که خل بشم !!
axa ro gozashtam!
CHI SHOD?
NAFAHMIDAM
KOJA KHOSH UMADAM?
:)
Post a Comment
<< Home