Friday, November 17, 2006

...فرصت تولد دوباره نیست

وقتشه
وقتشه رفتن وقتشه

وقتشه
از تو گذشتن وقتشه

دیگه وبلاگ بدون تو لطفی نداره

.........پس تا اطلاع ثانوی بدرود

Monday, October 16, 2006

...

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام
کاش امتحانش نمي کردم

Sunday, October 01, 2006


برق چیشات

Saturday, September 16, 2006

...خلویی نه شاخ می خواد نه دم

Thursday, September 07, 2006

...به به مبارکه

از تو اون اتاق بو میاد
بوهای خوب خوب میاد
بوی زن میاد
از تو اتاق سیامک میاد
باز چه دسته گلی به آب داده؟
!!!نه انگار این دفعه خود گل نه دست گل
...بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

Sunday, September 03, 2006

...رررررررررررررررررررر.ح ح ح ح ح ح ح ح ح ح

بعد از دو شب بیدار باش صبح مسخره ای رو داشتم به کارام رسیدم تا اینکه عصر خونه معشوقه شهروز دعوت
. بودم
اولش اصلا نمی خواستم برم اما چه کنم که هرچی میکشم از این دل عاشقم میکشم و به امید دیدن یار (خانم محترمه
...رباب جان{*۱}) رسیدیم دم خونه

...با هزار ترس و لرز که نکنه محبوبم درو باز کنه زنگ زدم

.خلاصه با توهم بر تمام این احوال جزو اولین کسایی بودیم که رسیده بودیم

با کمی احوال پرسی وکلی لبخند (تا بقیه برسن فقط لبخند) چند ساعتی گذشت و بعد از اون رقس و بزن و بکوب
.شورو شود

من که اصلا اونجا نبودم آخه مگه فکر محبوبم ولم میکرد؟

خلاصه خودمو به بزن و بخون و برقس سرگرم کردم تا اینکه احساس کردم که از دور یه چیزی از بس برق میزنه
{چشام داره کور میشه...{*۲

...آره خود خودش بود با یه جست ( بابا این عربا چرا ز سه نقطه ندارن؟) خاص

!!!دیدم ضربان قلبم حول و هوش ۵۰۰۰ هست گفتم شاید از رقسیدن زیاده

خلاصه با کمی ارز اندام شورو کرد به رقسیدن ( من فدای بدن زیبا و قلمیشون برم) که من یه دل نه صد دل عاشقتر
.تر تر شدم

...حالا حی کلم به من گیر داده که دیگه دیره بریم منم مگه میشد پلک بزنی چه بخواد برسه به گذشتن از دیدارش

.همه رفتن و من و یه چند نفری مونده بودیم

.حالا هی دل من قیلی بیلی میرفت که یکی تارف کنه که بمون اما حتی معشوقه شهروزم دیگه منو درک نمیکنه

.پریدم تو ماشین و همش فکر ر.ح و خونه و آپ

...و می خوام دیگر هیچ چیز نماند حتی قلبی که هنوز میتپه

...۱به دلایل سکرت بودن از معرفی بیشتر خوداری میکنم گرچه خواجه حافظ شیرازیم میدونه کیه چه برسه به*
۲حالا بماند که من ر.ح عزیز رو با لو... اشتباه گرفتم ( در صورت کنجکاوی بیش از اندازه به ویتنی پو تماس*
...گرفته شود) خداییش یه موی گندیده ر.ح جان صد شرف داره به صد تا مثل لو... و امثالوهوم

راستی در پایان از تمام دستن کاران تشکر میکنم برای شب خوبی که گذروندیم٫ البته می دونم که بخاطر زحمات بی
...حد و اندازه ر.ح باید اول از ایشان سپاس گذار و قدر دان باشم٫ ولی خداییش حال دادین

Saturday, September 02, 2006

Gvani
...و جذابیتهای خاصش

Wednesday, August 30, 2006

...بچه های امروز نه دیروز


.مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

بله حتمآ. چه سئوالي؟ -
بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟ -

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
.فقط ميخواهم بدانم -

اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار -

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي
.چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم

.پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده
.كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند

.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد

خوابي پسرم ؟ -
.نه پدر ، بيدارم -

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10
.دلاري كه خواسته بودي

.پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا
... زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم

Friday, August 25, 2006

...ای خدا

زندگی منشوری است در حرکت دوار که با رنگهای دلفریبش مارا مقهور خود کرده است

Sunday, August 20, 2006

...فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند
.چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند
«در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟

« !پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر
« پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟

« !پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم

« پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها
« !بي انتهاست

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ
« !چقدر فقير هستيم